دو سه روز پیش یه هویی وقتی چشمم به درخت زردآلو داخل حیاط افتاد؛
انگشت حیرت به دهنم مووند...
فکر می کردم خواب می بینم؛
زیاد بهش اهمیت ندادم....
شبش با سعید و هادی و حسین و داوود خطر به خیابوون زدیم؛
نه مثل اینکه ؛ بگی نگی خیابوونا هم تغییر و تحول پیدا کردن...
نه! خیابوونا که همون خیابوونای فبلی بودن!!! بدوون هیچ تغییر و تحولی!!!.....
اما چیزی که تعجب من رو بیشتر کرد
این بود که « چی » تونسته این همه « لب ِ خندوون » رو به خیابوون بکشونه؟؟!!!!
باز گفتم شاید این خیابوون این جووریه و درخیابوونای دیگه حتماْ خیچ خبری نیست...
اما نه! مثل اینکه بازم اشتباه کردم...
همه جا پر از هیاهوو و تکاپووی آدم هاس...
مثل اینکه مردم از مورچه ها یه چیزایی یاد گرفتن...
اما چرا برعکسشوون کار می کنن؟...
مورچه ها بهار و تابستوون آذوغه ذخیره می کنن برای زمستوون !!!
اما اینا
تازه ؛ آخر زمستوون یادشون افتاده که « بخرن » و « ببرن »!!!!...
نکنه دوران آخر زموون رسیده...اِ ..وا...
آیا شما هم تغییر و تحولی احساس کردین؟؟؟!!!!!!!
اونایی که هم عقیدن از اوونایی که غیر هم عقیدن کم نیارن....
بگین دیگه...
یکی به ما بگه توو این دنیا چه خبره.....
یکی که بیداره ما رو هم بیدار کنه....
بگین چی شده یا می خواد بشه...
بابا اخه ما هم آدمیم....
یعنی یکی نیست یه پس گردنی به ما بزنه؟؟!!!!!!!
|